نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 دانشیار گروه حقوق بینالملل، دانشکده حقوق دانشگاه قم، قم، ایران.
2 دانشآموخته کارشناسی ارشد حقوق عمومی، دانشگاه قم. قم، ایران.
چکیده
تازه های تحقیق
مارتین هایدگر، فیلسوف قرن بیستم میلادی، با طرح نگرش «وجودشناسی»، اگرچه بهطور مستقیم به موضوع حقوق عمومی نپرداخته، اما این رویکرد بر فلسفه حقوق عمومی تأثیرگذار است. هایدگر بر مفهوم «وجود» تأکید دارد و انسان را بهعنوان موجودی که در دنیای وجودی زندگی میکند، معرفی میکند. فهم حقوق عمومی بر اساس قرائت هایدگری وابسته به تلقی وی از ذات انسانی استوار است. به اعتقاد هایدگر، یگانه جایی که حقیقت «وجود» ظهور و آشکارگی مییابد و گویی خود را در آنجا مستقر میکند، برون-ایستا بودن آدمی است. تنها آدمی است که از این نحوه از هستی برخوردار شده است و برون-ایستا بودن همان چیزی است که ذات بشر در آن به پاسداری از چیزی میپردازد که تعیین بخش هستی او است. پس شأن آدمی را پاسداری از انفتاح و آشکارگی دانسته است. هایدگر بر این باور است که «وجود» انسان، به معنای آگاهی از خود و شرایط وجودی خویش است. این آگاهی به انسان کمک میکند تا هویت خود را درک کند و درنتیجه، حقوق و مسئولیتهای خود را بشناسد.
از نظر هایدگر، ذات «وجود» هرگز به نحو عینی قابل فهم نیست. این به آن دلیل است که حقیقت «وجود»، یک موجود نیست، اما او سعی میکند تا این معنا را از طریق نزدیکترین موجود به «وجود»، یعنی «دازاین» توضیح دهد. نحوه «وجود» انسان، گشوده است و فراتر از خویش میایستد؛ یعنی پیشاپیش به نحوی گشوده در بیرون، فرا میایستد. «دازاین» که نمایانگر نحوه بودن انسان است، تنها یک موجود در میان سایر موجودات بر شمرده نمیشود؛ بلکه نحوه «وجود» آن، بهطور ذاتی، همان از خود بیرون شدن است. «دازاین»، بهطور ذاتی، برونایستایی، استعلا و فرارَوی از خویش است. این فرارفتن و از خود بیرون ایستادن را، بهخودیخود، تحقق آزادی دانسته است. به زعم هایدگر، انسان پیشاپیش در جهان و میان امکانهای گوناگون پرتاب شده است و هیچ عاملیتی در تعیین این اقتضائات ندارد، اما او در این شبکه از روابط و امکانهای موجود میتواند دست به مداخله بزند و نظمی تازه به آن ببخشد. بنابراین از مجرای همین محدودیت، میتوان به استعلا و فراروی از خویشتن راه برد و بودن آزادانه را تصدیق کرد.
هایدگر، «وجود» را بهعنوان یک تجربه بنیادی انسانی دانسته است. هایدگر همواره میان هستی و آزادی ارتباط نزدیکی یافته و بررسی مورد نخست را بدون طرح امر دوم، ناممکن دیده است. در اندیشه او، آزادی متعلق به انسان و محدود به او نیست؛ بلکه آن را امری فراتر از انسان، متعلق به هستی در کل میدانسته است که تا حدودی از راه دقت به فعالیت انسان و طرح اندازیهایش فهم میشود. از نظر هایدگر، آزادی به معنای گشودگی و آشکارگری آدمی است. آدمی قادر است با قرار گرفتن در حوزه انفتاح یا گشودگی «وجود»، خود را تابع چیزی کند که آشکار است و خود را در حوزه انفتاح مینمایاند. در نگرش وی، تجربه انفتاح و گشودگی نوعی دانستن است؛ اما نه به معنای باخبر شدن از چیزی و بازنمایی آن. تجربه انفتاح و گشودگی را درهمتنیدگیِ دانستن و خواستن دانسته که مشخصه بارز نحوه وجودی «دازاین» است. هایدگر معتقد است انسان، موجودی است که در جهان وجود دارد، اما در عین حال، خود را بهعنوان موجودی مستقل از جهان میبیند. این دیدگاه، بهعنوان «دگرگونی» یا «زوال» شناخته میشود.
این دیدگاه هایدگر، تأثیر قابل توجهی بر فلسفه حقوق عمومی داشته است. برخی از فیلسوفان حقوقی مانند کارل شمیت، از این دیدگاه برای تبیین ماهیت حقوق عمومی استفاده کردهاند. آنها معتقدند که حقوق عمومی، بهعنوان نظام حقوقی، وسیلهای برای حفظ قدرت و کنترل، توسط قدرتهای سیاسی و اقتصادی ایجاد شده است. در نقد به این دیدگاه باید گفت که تمرکز بر «وجود» به تنهایی نمیتواند به درک کاملتری از انسان و تجربیات انسانی منجر شود. این رویکرد ممکن است ابعاد اجتماعی و فرهنگی انسان را نادیده بگیرد. انسان را نمیتوان تنها بهعنوان موجودی فردی و مستقل، بدون توجه به تأثیرات اجتماعی و فرهنگی که بر شکلگیری هویت او تأثیر میگذارد در نظر گرفت. در هستیشناسی هایدگر، بایسته است که هر گزارهای در ترازوی «وجود» سنجیده شود. هایدگر حتی «دازاین» را زمانی اصیل دانسته است که تنها و به دور از دیگران باشد و تابع نظر و سخن آنها قرار نگیرد. حتی خصلت «بودن با دیگران»، «دازاین» نیز طارد دیگری و ازاینرو، غیراخلاقی تلقی میشود. در اهتمام «دازاین» به «وجود»، دیگری مانع شکوفایی او میشود. هایدگر، دلنگران مواجه انضمامی نیست و مواجهه با دیگری از حیث «وجود» یا هستیشناسی در نگاه وی مهم است نه از حیث موجودی.
این در حالی است که انسانها بهطور طبیعی موجوداتی اجتماعی هستند که در تعامل با دیگران معنا مییابند. تأکید هایدگر بر فردیت و «وجود» میتواند به انزوا و عدم توجه به مسئولیتهای اجتماعی منجر شود. در تفکر هایدگر، آزادی، خصیصهای بشری، حاصل فعالیت آدمی، حاصل قراردادهای اجتماعی یا نوعی از نظامهای سیاسی و اقتصادی نیست؛ بلکه وصف ضروری ساختار وجودشناختی آدمی و درواقع، داد و بخشش «وجود» است. در نگرش هایدگر، آزادی به حالت وجودی تقلیل داده شده و در خصوص ابعاد اجتماعی و سیاسی آن غفلت شده است. تأکید بر این امر که جنبه وجودی بر هر چیز ارجحیت دارد باعث نادیده انگاشتن ابعاد حقوق عمومی است؛ چه اینکه، در دنیای مدرن، آزادیهای فردی، صرفاً نباید به یک تجربه وجودی محدود شوند. در نقد نظر او در رابطه با «وجود» و انسان باید گفت که به دنبال منزوی کردن انسان و فاصله از اجتماع است که خود پایه اصلی جوامع دانسته میشود و حقوق عمومی را تحتالشعاع قرار میدهد.
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Martin Heidegger, a prominent philosopher of the twentieth century, advanced a distinctive perspective through his theory of ontology (Ontologie), according to which the concept of Being (Sein) constitutes the fundamental dimension of human existence. Heidegger places particular emphasis on the concept and conceives the human being (Dasein) as an entity that dwells within an existential world. Within Heideggerian ontology, all phenomena are to be understood through the lens of Being itself. Although Heidegger did not directly address questions of public law, the application of his ontological approach has significant implications for the concept of social responsibility within the philosophy of public law. The present study seeks to answer the following question: how may Heidegger’s ontological approach be appraised in the context of the necessity of social responsibility within the philosophy of public law? Accordingly, the study aims at both an explication and a critique of this approach. Employing a descriptive-analytical methodology, the study demonstrates that Heidegger understands the human being as an entity existing within the world while simultaneously perceiving itself as independent from that world. However, the human being may not be conceived merely as an isolated and autonomous individual without due consideration of the social and cultural factors that shape personal identity. The study concludes that Heidegger’s emphasis on individuality and being may lead to forms of isolationism and neglect of social responsibilities. A dogmatic application of Heideggerian ontology within the framework of public law philosophy ultimately risks producing human alienation and estrangement from the social sphere
کلیدواژهها [English]